- اردوغان و نتانیاهو در آستانه تقابل
- آثار منطقهای جنگ 40 روزه
- فصل تازه ای از «وحدت ساحات»
- عملکرد حزب الله در جنگ
- از بازدارندگی موضعی تا مهار ژئواکونومیک عربستان
- پیامدهای جنگ ایران بر اقتصاد ایالات متحده
- بازآرایی موازنه قدرت در شرق آسیا
- از تضاد راهبردی تا توافق تاکتیکی
- دکترین جدید اسرائیل برای فرسایش قدرت ایران و محور مقاومت
- مخالفت رژیم صهیونیستی با توافق ایران و آمریکا
- ارزیابی روند استراتژیک مذاکرات
- جنگ رمضان و بحران فزاینده رهبری آمریکا
- برآورد راهبردی محافل امنیتی عبری
تحلیل پیوند ناکامی نظامی آمریکا و استراتژی کلامی ترامپ
تغییرات ژئوپلیتیک بنیادین در دو جنگ اخیر بین ایران و آمریکا و رژیم صهیونیستی (۱۲ روزه و جنگ رمضان) موازنه قدرت در منطقه را به شکلی بی سابقه دگرگون کرد. در حالی که معادلات قدرت از حالت سنتی خارج شده است، یکی از متناقضترین پدیدهها در فضای سیاسی واشنگتن، شکاف عمیق میان واقعیتهای میدان جنگ و روایتهای رسمی حاکم بر سیاست خارجی است. در حالی که قدرتهای نظامی بر پایه"قدرت سخت" ارزیابی میشوند، ایالات متحده پس از تقابلهای اخیر با ایران، با نوعی" بحران بازدارندگی" روبهرو شده است.
این تحلیل بر آن است تا تبیین کند که چگونه هجمههای کلامی و بی ثباتی در روایتهای ترامپ، پاسخی به ناکامیهای نظامی آمریکا است
۱- شکاف میان قدرت سخت و واقعیت میدانی:
-تاریخ درگیریهای نظامی نشان داده است که وقتی قدرتهای بزرگ با دفاع سازمان یافته و مبتنی بر دانش استراتژیک مواجه میشوند، ابزارهای سنتی"قدرت سخت" کارآیی خود را از دست میدهند. شکست یا عدم توانایی ارتش ایالات متحده در تغییر معادلات پس از دو درگیری اخیر با ایران، منجربه ایجاد یک "شکاف مشروعیت" در ساختار قدرت آمریکا شده است. زمانی که ابزار نظامی (hard power) در رسیدن به اهداف سیاسی شکست میخورد، ساختار سیاسی برای حفظ چهره خود، ناگزیر از انتقال میدان نبرد از "جنگ فیزیکی" به " جنگ روایتها (narrative warfare) است. در واقع، هجمههای کلامی، تلاش برای بازسازی پیروزی در فضایی است که در میدان واقعی، شکست حاکم بوده است.
۲- هذیان گویی به مثابه استراتژی آشوب (chaos strategy)
-آنچه در تحلیلهای عامیانه نامیده میشود، در ادبیات علوم سیاسی میتواند تحت عنوان"استراتژی آشوب" یا ایجاد بی ثباتی در جریانهای اطلاعاتی تحلیل شود. ترامپ با استفاده از زبان تند، غیر قابل پیش بینی و گاه بی منطق، سعی در هدف قرار دادن اعتماد متقابل در فرآیند مذاکرات دارد. هدف از این رفتار، از کار انداختنِ منطق دیپلماتیک و ایجاد سردرگمی در طرف مقابل است. این نوع رفتار، در واقع تلاشی است برای اینکه وقتی قدرت نظامی برای اعمال فشار وجود ندارد، از طریق"فشار کلامی و آشوب روانی" هزینههای دیپلماسی را برای طرف مقابل بالا ببرد و فضای مذاکره را برای خود بازسازی کند. آنچه از بیرون"هذیان گویی" یا بی منطقی به نظر میرسد، میتواند در تحلیل استراتژیک یک "استراتژی آشوب" (chaos strategy) باشد.
۳- حمله به رسانهها و حمله به دیپلماتها
-استراتژی انحراف و قربانی کردن (scapegoating)
یکی از بارزترین نشانههای این تغییر پارادایم، حملات بی سابقه ترامپ به هیئتهای مذاکره کننده و رسانهها است. از منظر تحلیل استراتژیک، این رفتار فراتر از یک اختلاف نظر سیاسی، یک "مکانیسم انحراف" است. با حمله به رسانهها و تهدید دیپلمات ها، رهبری سیاسی آمریکاتلاش میکند مسئولیت شکست را از دوش ارتش و خودِ قوه حاکمه بردارد و آن به"ضعف" بی کفایتی یا خیانت رسانهها و دیپلمات ها" نسبت دهد. این استراتژی با هدفِ "تغییر ماهیت شکست" سعی در تبدیل یک "شکست نظامی" به یک "شکست دیپلماتیک" یا سیاسی" دارد. به گونهای که در افکار عمومی، لکه ننگ ناکامی در میدان جنگ، با پوشیدن لباس" ضعف در میز مذاکره" یا "خیانت رسانهای" و رقابت انتخاباتی"جایگزین شود.
نتیجه گیری:
در نهایت میتوان در یافت که تندی کلام و هجمههای لفظی علیه ایران و هیئت مذاکره کننده، نشانهای از قدرت نیست، بلکه نشانهای از "ضرورت پوشانندگی" است. این رفتارها، واکنشی مستقیم به این واقعیت است که مدل سنتی بازدارندگی آمریکا در برابر ایران با شکست مواجه شده است. در واقع، وقتی در میدان جنگ، ابزار قدرت از کار میافتد، "کلام" به تنها سلاح باقی مانده برای حفظ "توهم قدرت" تبدیل میشود.
از همین منظر باید اذعان کرد که شکست و عدم توانایی ارتش تروریستی آمریکا در بازگرداندن نظم مورد تعبیر آنها از طریق قدرت نظامی محض در برابر دفاع سازمان یافته ایران، باعث ایجاد یک "بحران مشروعیت" در ساختار قدرت آمریکا شده است. به همین دلیل"قدرت سخت" (سلاح و ارتش" کارایی خود را از دست میدهد و قدرتهای سیاسی برای حفظ ظاهر، به سمت"قدرت نرم تهاجمی"یا همان هجمههای کلامی و بازسازی روایتهای پیروزمندانه (حتی دروغین) حرکت میکنند.